|
Ayna آینا، تصویر آنچه را که در قلبش افتاده است می نمایاند... بی کم و کاست!
| ||
|
[ 90/09/05 ] [ 5:57 PM ] [ Ayna ]
نمی دانم تقدیر چیست اما من با سوختن ها سر ناسازگاری دارم مثل شمعی در سایه روشن زندگی میسوزم اما تلاشم این است که با این سوختن عادت نکنم!
با اشک چشمانم نهال آرمان هایم را سیراب میکنم و به بار می نشانمش... وقتی معنای بی نهایت را فهمیدم چه هراس از آن غروبی که نامش را مرگ نهاده ایم... تنها ترسم ماندن و در جا زدن است... با این که به ندرت کسی حرفم را آنطور که می گویم می خواند اما هنوز هم خورشید امید در افق ذهنم شعله می کشد یک روز گفتم برای زندگی بهانه ای بزرگتر می خواهم... هر بهانه ی بزرگی را که یافتم دیدم بزرگتر از آن هم بهانه ای هست... تمام تلاشم را به کار گرفته ام که مثل آینا صاف و صادق باشم تو هم ای رفیق راه پر خطر پر پروازت را بگشا بایر پیله ی سکوت و رکود را بدریم و در آسمان آزادی اوج بگیریم... برای ه.م. پروازبرچسبها: دل نوشته [ 90/04/30 ] [ 1:7 PM ] [ Ayna ]
[ 91/02/27 ] [ 2:53 PM ] [ Ayna ]
مادرم چرا دیشب، پشت دیگران بد گفت؟! حرف های عمه با خاله حرف خاله را به همسایه... از پری کاه خود دیدم کوه بس بلندی ساخت!!! ... میهمان عمه ام بودم ظهر امروز اما با گوش های خود شنیدم من عمه پشت مادرم بد گفت شکوه از گذشته ها میکرد از برادرش چه ها می گفت!!! خسیته از سخن هاشان پیش خاله ام رفتم با من از رفیقش گفت از زنان همسایه وه چه حرف ها می زد رازها برملا می کرد... دایی از کار همکارش همسرش ز کار او... دوستم با بی انصافی از معلمم می گفت... هر کجا رفتم حرف دیگران گفتند هر چه می دیدم چهره های رنگی بود!!! ناگهان ندانسته، پیش مادرم گفتم حرف عمه هایم را... نادم از هر چه بر زبان راندم غرق در خیال و افکارم... وه چه روز زشتی بود نوشته شده در 90/1/28 [ 91/02/27 ] [ 12:23 PM ] [ Ayna ]
هر سال وقتی ماه دوم زمستون شروع میشه من همش بی حوصله و کسل میشم. هوا که ابری میشه احساس خفگی میکنم! آخه دوس ندارم خورشید تو آسمون سرد زمستون پشت ابرا بمونه. خواستم تو اینترنت گشتی بزنم تا بلکه یکم حالم عوض شه. اما بدتر، حالم گرفته شد. هر جا سرک کشیدم حرفای کسل کننده نوشته بودن. به وبلاگ دوستام سر زدم. یکی غصه هاشو نوشته بود یکی از این و اون شاکی بود... یه لحظه یادم افتاد دیروز تو مجله ای که خوندم راجع به Book-crossing یه چیزایی نوشته بود. همینجوری داشتم از این پیج به اون پیج میرفتم که دیدم بـــــــله تو ایرانم بگی نگی یه سایت کوچولو واسه گردش کتاب راه انداختن! هر چند کلا سیصد چهارصد تا کتاب بیشتر تو سایت ثبت نشده بود تازه اونایی هم که ثبت شده بود معلوم نبود در حال گردشن یا گم و گور شدن! رفتم سراغ قفسه کتابام چشمم افتاد به کتاب کیمیاگر پائولو کوئلیو. برش داشتم. تا لای جلدشو باز کردم کاغذی که روش جمله های جالب کتابو نوشته بودم افتاد زمین. جمله اولش این بود: "کسی که به سفر عادت کرده باشد، میداند که همیشه بایستی یک روز حرکت کرد" یه جمله دوست داشتنی از کتابی که بیشتر از همه کتابام دوسش دارم. یادم اومد روزی که این جمله رو خوندم به خودم قول دادم که حرکت کنم و همه چیزایی که بهشون دل بستم بگذرم تا ماندن و درجا زدن تقدیر بهترین روزای عمرم نباشه. با همین یه جمله دوباره آرزوهام رنگی شد. کتابمو لای لفاف عشق پیجیدم. اسمشو تو سایت ثبت کردم تا اونو به کس دیگری بدم. اینطوری کتاب محبوبم به جای اینکه تو قفسه خاک بگیره میتونه خیلی های دیگه رو مثل من شاد کنه. شاید بهتر باشه که مدتها به این فکر کنم که کتابم کجاست و دلم براش تنگ بشه نه اینکه میان انبوهی از کتاب و دفتر فراموشش کنم.
برچسبها: کتاب, bookcrossing, گردش کتاب, اینترنت [ 90/11/01 ] [ 3:27 PM ] [ Ayna ]
سلام رفقا! بعد از چند ماه بالاخره اومدم! ![]() آخه به خاطر خیلی چیزا باید خونه تکونی می کردم یکی از اون چیزا کنکور بود! لابد میگین از کنمور چند ماه گذشته؟! ولی من تا همین چند روز پیش تو کما بودم!!! راستش از اونجایی که سر جلسه کنکور زیادی خون سرد بودم داشتم با کیک و ساندیس از خودم پذیرایی می کردم دیدم هنوز کلی از سوالام مونده! اومدم اختصاصی رو سر موقع جواب بدم از هول هلیم افتادم تو دیگ! چند تا از جوابارو تو برگه جابه جا علامت زده بودم!!! وقتی فهمیدم چیکار کردم که کار از کار گذشته و خاک بر سرم شده بود!!!!! آخه خیلی رو آی کیو خودم حساب میکردم! به خیالم چشم بسته می تونم کنکور قبول شم! این بود که رتبه ام افتضاح شد و منم بی خیال انتخاب رشته شدم و موندم واسه سال دیگه... بعد چند ماه عزاداری تازه به هوش اومدم! خداییش این کنکور از شوک آنافیلاکسی بدتره!!! از اون ماجرا به بعد به خودم قول دادم که دیگه واسه خودم نوشابه باز نکنم!!!! [ 90/09/05 ] [ 5:55 PM ] [ Ayna ]
دوباره آه می کشم... دوباره بی صدا می گریم... دوباره روحم از وحشتی ناشناخته، به گوشه تاریکی از جسمم می خزد...! نگاهم فریاد می کشد... خلوتم می شکند... اما هنوز هم بعد یک عمر، هیچ کس ترجمان حالم نیست! ... من به عشق همین فریاد زنده ام...!!! [ 90/09/05 ] [ 1:1 PM ] [ Ayna ]
نشسته بودم یه گوشه، دفترامو ریخته بودم دور و برم و داشتم دست نوشته ها و
شعرامو میخوندم.
اولین
صفحه های دفترمو که نگا کردم مال 5-6 سال پیش بود. وقتی می خوندمشون حس می کردم که
همه اینارو یکی دیگه نوشته!
نوشته
های امسالمو که خوندم تازه فهمیدم چقدر عوض شدم! اینقدر که دیگه با اون آدم 5 سال
پیش غریبه شدم!
یاد
حرفای مامان افتادم که میگه: بچه نباش تو دیگه بزرگ شدی...
حالا
میفهمم حق با اونه؛ من چقدر بزرگ شدم... چقدر زود بزرگ شدم!
برچسبها: دفتر خاطرات, غریبه [ 90/09/01 ] [ 11:7 PM ] [ Ayna ]
در بهارم حیران از دنیا، هزاران جمله بر قلب صفحه ها به یادگار می گذارم و پارادوکس های جنون آمیز را به تصویر می کشم... ذهنم، خسته از تمام فکرها، بی اختیار وحشی می شود! از نفس کشیدن خسته می شوم! و دلم، بی هیچ مقدمه ای، برای تمام قدیسان می سوزد!!! [ 90/05/22 ] [ 12:16 PM ] [ Ayna ]
من آن آینه ی غبار آلوده ام که شکستم و هزار تکه شدم اما هنوز هم در تکه های شکسته ام می شود نگاه پرسشگر دختری جوان را دید...
یا شاید آن خاکستر سرد و خاموشم که ناگاه گر گرفتم و شعله کشیدم... [ 90/04/30 ] [ 1:19 PM ] [ Ayna ]
|
||